بی نام
Contact me
My Profile
Blog Author(s) بی نام
Previous Months Home Archive اردیبهشت ٩٥ فروردین ٩٥ اسفند ٩٤ بهمن ٩٤ شهریور ٩٤ اردیبهشت ٩٤ آبان ٩۳ شهریور ٩۳ تیر ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ دی ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ فروردین ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ آبان ۸٩ مهر ۸٩ شهریور ۸٩ امرداد ۸٩ تیر ۸٩ خرداد ۸٩ اردیبهشت ۸٩ فروردین ۸٩ اسفند ۸۸ دی ۸۸ آذر ۸۸ آبان ۸۸ مهر ۸۸ امرداد ۸۸ تیر ۸۸ خرداد ۸۸ اردیبهشت ۸۸ فروردین ۸۸ اسفند ۸٧ بهمن ۸٧ دی ۸٧ آذر ۸٧ آبان ۸٧ مهر ۸٧ شهریور ۸٧ امرداد ۸٧ تیر ۸٧ خرداد ۸٧ اردیبهشت ۸٧ فروردین ۸٧ اسفند ۸٦ بهمن ۸٦ دی ۸٦ آذر ۸٦ آبان ۸٦ شهریور ۸٦ خرداد ۸٦ اردیبهشت ۸٦ فروردین ۸٦ اسفند ۸٥ بهمن ۸٥ More ...
      سیاوش قاسمی ()
خدای مهربان دوست دارم by: بی نام

خدای مهربان دوست دارم

سلام نمی دونم چقدر به خواب اعتقاد دارید ولی من چند شب پیش خواب خیلی خوبی دیدم .درست شب تولدم بود که این خواب را دیدم که قصد دارم برای شما تعریف کنم .

خواب دیدم وارد یک دفتر سینمای عجیب و غریبی شدم همینطور که از پله های دفتر بالا میرفتم با تمام وجود گرما و محبت آنجا را حس می کردم ، وقتی به بالای پلکان رسیدم یک جوان خوش چهر ه ای اومد سمتم و به من خیر مقدم گفت کاملاً من رو می شناخت ، به هم گفت وارد اتاق شو الان به حاجی می گم بیاد پیشت این رو گفت او رفت بعد از چند لحظه خدابیامرزتش مرحوم رسول ملاقلی پور با خنده های همیشگیش و با یک لباس بسیار زیبا اومد سمتم خنده از روی لباش نمی افتاد من تا دیدمش از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم شروع کرد به صحبت کردن و از من در مورد نقش های که بازی کردم سئوال کرد بعدش  یکسری سفارشات کرد من همینطور نگاهش می کردم و اشک می ریختم یک دفعه ای با دو دستام دستاشو گرفتم گفتم حاجی سینما رو ولش کن خودت چطوری دلم خیلی برات تنک شده  دستامو رد کرد و خندید یک نگاهی با اطراف دفتر انداختم دیدم بچه های کوچلو مثل فرشته ها با اسباب بازی دارن اونجا بازی می کنند بعد به من گفت سیاوش برو اون سیستم کامپیوتر که روی میزمه  درست کن تا بچه ها باهش بازی کنند من رفتم سمت کامپیوتر و شروع کردم به روشن کردن کامپیوتر بهش گفتم حاجی تبریک می گم عروس دار شدی حاجی گفت آره می دونم یک چیزای شنیدم بعد گفت شغلش چیه گفتم حاجی مثل خودتون عکاسه بعد از خواب بیدار شدم .تا لحظاتی اشک در چشمانم بود خیلی ناراحت بودم که چرا بیدار شدم ......رسول ملاقلی پور دوست دارم ، برای شادی روحش فاتحه ای بفرستید روحش شاد.

 

  Comments ()
Recent Posts سیاوش قاسمی عکس سیاوش قاسمی سریال چارسو شو شبهای کیش فیلمهای سیاوش قاسمی عکس سیاوش قاسمی دیدار خیرخواهانه ی تیم فوتبال هنرمندان و تیم پیشکسوتان پرسپولیس سیاوش قاسمی در ملایر سیاوش قاسمی ستاره بیست گرفت کنسرت خنده محمود آباد
My Tags  
My Friends پدر دوربین مخفی ایران استاد امیرحسین قهرائی عباس رافعی ( کارگردان - نویسنده و تهیه کننده سینما) شکلات تلخ جدیدترین عکسها و خبرها از مهران مدیری مجله سینمایی هفت ساغر تب باران وبلاک آرمیتا مرادی (بازیگر) گل آقای جوان همدان سهند جاهدی (شیطون - جذاب - بانمک) فاطیما بهارمست روستای زیبای سرشک عکس بازیگران نوجوان مصاحبه با هنرمندان اصغر نعیمی